من خوب نیستم - دکتر طباطبایی

من خوب نیستم:

همه چیز در پنج سال اول تولد رخ می‌دهد آن هم ناخواسته «در این دوران ناتوانی و عجز، از کودک توقعات زیادی داریم، از یک طرف او باید احتیاجات طبیعی خود را برآورد، بازی کند، اکتشاف کند، بفهمد، بشکند، سر و صدا کند؛ و از طرفی دیگر هم احساساتش را نشان دهد و به ­معنی عام تمام لذت‌های حرکت کردن، کشف کردن را تجربه کند، و به­ طور مداوم (بیش­تر از طرف پدر و مادر) از او خواسته می‌شود که این لذت‌های اساسی را به­ خاطر رضایت پدر و مادر و به­ خاطر این‌که دوستش داشته باشند، کنار بگذارد و عاقل باشد. موضوع «رضایت و دوست داشتن» پدر و مادر که مدام ظهور می­کند و غیب می‌شود و آن مفهوم عجیب «عاقل بودن» در نظر بچه که هنوز ذره­ای از روابط علت و معلولی و عقل را نمی­‌فهمد، از جمله اسرار غیرقابل فهم است. نتیجه­‌ جنبی و تسخیرکننده­‌ این مراحل- این ادب کردن‌های بیهوده و خسته­ کننده – ایجاد احساسات منفی در کودک است. برپایه­‌ این احساسات منفی انسان کوچک در سال‌های اولیه‌ زندگی­ش به این نتیجه­ می­رسد که من «خوب» نیستم. این احساسات به­ طور دایم در مغز ثبت می‌­شوند و پاک شدنی هم نیستند» (وضعیت آخر- تامس آ هریس- مترجم اسماعیل فصیح- نشرنو- چاپ ۱۳۶۵- ص۳۷)

در حقیقت خمیرمایه­‌ روان و نگرش اصلی انسان در همان دوران کودکی شکل می‌گیرد، کودکی که زیاد مهار شده و به او زیاد نکن و بکن کرده باشند، یا در چارچوب­‌های محدودکننده­‌بایدها و نبایدهای والدین رشد کرده باشد، احساسات منفی یا به ­طورکل  منفی‌نگری زیر ساخت‌های ذهنی او را تشکیل می­دهند. «البته طرف تابناکی هم وجود دارد، در کودک ذخایر فراوانی از اطلاعات مثبت هم هست. قوه­‌ خلاقه، حس کنجکاوی، شوق جست­جو و فهمیدن، اشتیاق لمس کردن و حس کردن و تجربه کردن و هم­چنین در کودک ضبط حافظه‌ باشکوه اولین احساسات و اولین کشف­‌ها و اولین‌های بسیار نهفته است. در ضمیر کودک هزاران هزار لحظه­‌ «آهان- فهمیدم» درک اولین­‌های زندگی، اولین تجربه دیدن یک گربه، اولین ­باری که کلید چراغ را زد و لامپ روشن شد. اولین­ باری که به توالت رفت، اولین باری که در اتاق را باز کرد و غیره و غیره ضبط شده‌­اند. احساسات مثبت لحظه­‌های سرشار از شادی نیز در حافظه کودک ضبط و ثبت شده و مانده‌­اند. احساسات یک بچه‌ خوب بودن، بوسیده شدن، تشویق شدن توسط مادر، پدر، حرکات موزون گهواره، صدای لالایی خواندن مادر موقع خواب او، بازی با پدر و… این­ها همه نیز طرف خوب قضیه است» (وضعیت آخر- تامس آ هریس- مترجم اسماعیل فصیح- نشرنو- چاپ ۱۳۶۵- ص۳۸)

بیش­تر انسان­‌ها همواره درگیر ستیزه­‌های درونی‌شان هستند که حاصل دوران کودکی است

موضوع این است؛ اگر انسان توانایی مهار اندیشه­‌هایش را پیدا ‌کند، قطعا می‌تواند مشکلات زندگی خود را بهتر حل نماید. معمولا شکست ترکیبی از احساسات منفی و یأس ­آور را برای انسان فراهم می­کند که مانع رسیدن او به هدف می‌شود، و عمدتا با تکیه به تجربه­‌های تلخ گذشته فعال می­گردد. برخلاف آن تصور یکی از خصوصیات ضروری انسان موفق است که ‌با خلق تصاویر ذهنی مثبت سبب رفاه بیش­تر و بهتر شده و همچنین با ایجاد هدف‌های واقع‌بینانه و دست یافتنی می‌تواند کلید موفقیت را در ذهن فعال کند.

ذهن انسان ماهیتی خلاق دارد؛ یعنی نظرات را به عمل تبدیل می‌کند. ذهن بسته به دستوری که ما به آن می‌دهیم، امکان دارد فعال و پویا باشد، یا کند و تنبل. وقتی وظیفه‌ای را به ذهن خود واگذار می‌کنیم کار دانشمندی را انجام می‌دهیم که داده­‌های مختلفی را در اختیار کامپیوتر قرار می‌دهد. بگذارید واضح‌تر بگوییم اگر ذهن را مثلا به دو بخش مثبت و منفی، موفقیت و شکست، نور و تاریکی، خوب و بد تقسیم کنیم؛ هر بخش عملکرد ویژه خود را دارد، یعنی فعال کردن بخش مثبت ما را به نتایج خوب درخشان و سودمند می­رساند، و در بخش منفی جز یاس و اندوه و بی­چارگی چیزی عاید­مان نخواهد شد.

مفهوم هدایت ذهن خود جهت و هدفی مفید و سودمند دارد. در اصل روش گرداننده ذهن است، و مفهوم آن این است که از موفقیت درونی برای رسیدن به حرمت نفس استفاده کنیم و هرگز به احساسات منفی اجازه­‌ ورود ندهیم. هرکسی فقط خودش می‌تواند از عادات بد رهایی یافته و عادات مفید را با تغییر الگوهای ذهنی به ­دست آورد. در روان­شناسی مثبت‌اندیشی ما معتقدیم که تمام انسان‌ها برای موفق شدن به دنیا آمده‌اند.

به­ طور معمول ذهن برای رسیدن به یک هدف، قوایش را بسیج می‌کند، تصویر ذهنی انسان از قدرت بی‌نظیری برخوردار است. اگر در ذهن همواره تصاویر مصیبت‌بار را زنده کنیم و دیگر انسان‌ها را موجوداتی وحشتناک بپنداریم شانس موفقیت­‌مان کاهش می‌یابد(در هر زمینه‌ای). در رسیدن به اهداف و موفقیت‌ها قدرت تجسم نیروی تاثیرگذاری است. کسی واقعاً خوش­بخت است که خود را همان‌طور که هست بپذیرد و راضی باشد و خود را از دیگران نه برتر بداند و نه حقیرتر.

میلیون‌ها انسان در چنگال دشمنى پنهان اسیرند. دشمنى خطرناک که سلامتى را تهدید، زندگى را تلخ و عمر را کوتاه مى­‌کند. نگرانی‌هاى فکرى، توام با توهم و خیالات بی‌جا، که زندگى آنان را تاریک کرده و عذاب­ جهنم را برای­شان فراهم مى­‌سازد. نگرانی چون خوره روح انسان‌هاى متمدن را مى‌خورد ولى با این همه، بازهم قابل معالجه، مهار و مدیریت است.