سایه ذهن - دکتر طباطبایی

سایه ذهن:

سه نوع عمل وجود دارد: جسمی ، زبانی ، ذهنی

در حالت طبیعی بیشترین اهمیت را اعمال جسمی دارد بعد زبانی و آخر ذهنی. به­ عنوان مثال: کتک زدن یک نفر عملی بدتر است تا به او دشنام دهیم. و هر دوی این‌ها جدی­‌تر از سوء نیت اظهار نشده نسبت به آن شخص است. یک جراح چاقوی جراحی‌اش را برای انجام یک عمل زندگی­ بخش به‌­کار می­‌گیرد. اما ممکن است عمل ناموفق از آب درآید و به مرگ بیمار بیانجامد. یک قاتل هم از چاقوی‌اش برای زخم زدن و کشتن قربانی استفاده می­کند. از نظر علمی کار هر دو نفر مشابه بوده و نتیجه‌ای یکسان دارد. اما از لحاظ ذهنی زمین تا آسمان فرق دارد. جراح از سردلسوزی عمل می­کند و قاتل از روی نفرت.

ذهن بر همه­‌ پدیده‌ها مقدم است و بر اعمال دیگر (جسم و زبان) سایه می‌­اندازد. همه چیز ساخته‌ ذهن است. اگر با ذهنی ناپاک سخن گفته و یا عملی را انجام دهیم، قطعاً رنجی در پی دارد. و برخلاف آن گفتار و کردار برخواسته از ذهنی پاک و سالم شادمانی را به­ دنبال خواهد داشت.

«ذهن در حقیقت چون سایه­‌ای است که هرگز از ما جدا نمی‌­شود»

تولد برای انسان ضربه­‌ سختی است ما با گریه از رحم مادر بیرون می‌آییم، در حقیقت اولین تجربه­‌ ما از زندگی رنج است و درطول عمر خود مجبوریم با رنج‌­ها و دردهای جسمی و روحی بسیار زیاد دیگری مواجه شویم. با جنبه­‌های ناخوشایند درگیر می‌شویم و گاه به اجبار از جنبه‌های خوشایند و دلپسند زندگی جدا می­گردیم. غالباً به آن­چه می­‌خواهیم نمی‌رسیم و به چیزی دست می‌یابیم، که مد نظرمان نیست، و بیشتر اوقات شرایط باب میل‌مان نیست و این یعنی درد و رنج.

معمولاً انسان بیشترین اهمیت را به خود می­دهد، و خویش را محور و مرکز عالم می­‌داند. با وجودی که می­داند در بین میلیاردها بشر، عددی نیست، با این وصف در اندیشه‌اش خود را تنها موجود با ارزش در میان دیگران یا لااقل بهتر از دیگران به ­حساب می‌آورد. هر قدر که به این «من» پرو بال دهیم باز در مقام مقایسه با عظمت زمان و مکانی که در آن قرار داریم، خرد و ناچیز هستیم. تصوری که ما از خود داریم به راستی اشتباه است. با این وجود زندگی خود را وقف ارضای تمایلات خویش می­کنیم و آن را راهی برای رسیدن به خوش­بختی می‌پنداریم، حتی اندیشه­‌ ­زیستن به روشی دیگر، غیرطبیعی و مخاطره ­آمیز به نظرمان می‌رسد.

اما هرکسی که شکنجه­‌ منیت و آگاهی از ((من)) را تجربه کرده باشد. از رنج بی ­پایان آن هم آگاه است. وقتی فکر ما دایم در اشغال خواسته‌­ها، ترس‌ها و نیازها باشد، یعنی سایه ذهن بر ما تسلط دارد و در حقیقت در زندان تنگ خود ساخته‌­ای محصوریم که از دنیای زندگی واقعی جدای­مان می­‌سازد. اگر بتوانیم از این وسواس و اسارت آزاد شویم، آغوش خود را به زندگی، به دیگران و به کسب رضایت واقعی خواهیم گشود. لازمه­‌ آن رها شدن از برداشت‌های نادرست از خودمان است، و راه رسیدن به این رهایی، دانستن این که «من» پدیده‌­ای فانی‌ام. لحظه­‌ها را عریض ساخته و در آن ساکن شویم تا واقعیت زندگانی را ببینیم، جاری شدن در طول­ لحظه‌­ها به­ نوعی انکار دیدن لحظه­‌ اکنون است.