نخبگان - دکتر طباطبایی

خیلی از رتبه­‌های اول تا سوم کنکور سراسری در دهه‌های گذشته متعلق به دختران و پسرانی از نقاط دور افتاده و شهرهای کوچک با امکانات اندک می­باشد، که براساس آمار برخی از آن‌ها (نخبگان) به خارج از کشور مهاجرت کرده‌اند. سوال این­جاست؛ چرا نخبگانی که خود بچه‌های نقاط محرومند و تحصیلات و تخصصی پیدا کرده­‌اند، از دانش و سواد علمی خود در جهت بالا بردن سطح کیفی کشورشان استفاده نکرده و بدون هیچ­گونه تعهدی نسبت به جامعه و شهرشان رخت مهاجرت به تن کردند؛ ذکات علمی و پیوندهای انسانی و مهر و عاطفه­‌شان کجا رفته است.

نخبگان نقاط محروم درحقیقت از بطن همین فرهنگ برخاسته‌­اند، با کم و کاستی‌ها و نقاط قوت و ضعف آن آشنایند، پس چگونه است وقتی به­ سطح علمی و تخصصی بالایی می­رسند، فرهنگ خانه­ پدری و مادری­شان برایشان ناکارآمد، بد و غیرقابل تحمل می­شود و تنفس برای آن­ها دشوار می­گردد، و فراموش می­کنند اوضاعی که دم از بدی و ضعف وخفقان آن می­زنند، همان اجتماعی است که آنان را به این­ مرتبه رسانده.

بعضی­ها معتقدند قدر و ارزش تحصیل کردگان و نخبگان را در ایران درست نمی­شناسند و برخوردهای نامناسب آنان را ترغیب به مهاجرت می­کند. قرار نیست جامعه برای تحصیل کرده‌­ها فرش قرمز پهن کند یا روی سر بگذارندشان؛ مگر قهرمان ورزشی‌­اند که غرور ملت و پرچم کشور را به اهتراز در آورده‌اند؟

نخبگان باید با انگیزه‌های درونی دست به تلاش و کوشش بزنند، و به آینده کشورشان امید داشته باشند، نه این­که به کشوری روند که شهروند درجه ۲ محسوب ­شوند. نخبه کسی نیست که بالاتر از بقیه باشد. ایرانی باید بماند و با علاقه و پشتکار طرحی نو در جامعه خود دراندازد و سعی در بهبود کیفی اوضاع کند. تحصیل­کرده­‌ها و استادان ایرانی در کشورهای دیگر، چه دردی را از هموطنان خود دوا می­کنند که باید به آن افتخار کنیم؟

بسیاری از مهاجران از وضع فرهنگ جامعه گله می­کنند و انگشت اتهام را به سمت هموطنان خود می­گیرند، آنان که فرار را بر قرار ترجیح می­دهند، از بالا به دیگران نگاه کرده و آنان را منفعل و مقصر و توسری خور و خود را تافته جدا بافته می­دانند و ادعا دارند که دست ­اندکاران نمی­گذارند تا آن­‌ها نقشی در حل مشکلات داشته باشند.

سلول‌های اولیه هر جامعه انسانی متشکل از فرد فرد آدم‌ها می­باشد. عُرف را روابط درونی جامعه می­سازد. وقتی نخبگان هیچ احساس مسوولیتی نکنند، سعی در تغییر زیرساخت‌ها نکرده و بارشان را بردارند و بروند – پس دیگر از چه نظر نخبه و شایسته­ هستند. جامعه از چنین افرادی نمی­تواند پیروی و تاسی کند.

آیا اوضاع سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی ایران زندگی را برای نخبگان دشوار می­کند؟ اگر بر فرض مثال تمام دلایل مهاجران (امکانات – درآمد اقتصادی- مسایل فرهنگی- سیاسی- تکنولوژی …) چندین برابر واقعیات هم باشد. چه کسی قرار است بماند و مشکلات و سختی‌ها را از دوش ملت بردارد؟ آیا افراد عامی می­توانند؟ یا اجتماع به افرادی با توانمدی بالا نیازمند است.

در میانه­ نبردی سخت برای حفظ وطن، آن­ها که پاشنه‌ها را بالا کشیدند و کمربندها را سفت کردند و عازم میدان نبرد ­شدند، غیرت و همت دارند. نمی­توان منتظر دیگران نشست و از حضور در میدان کارزار شانه خالی کرد. اگر همه خود را ارجح بدانند پس چه کسی به میدان کارزار بیاید؟

کاردانان، کارشناسان و نخبگان متعهد می­توانند در برابر مشکلات قد علم کرده و راه‌­کار و راه‌حل بیابند. در شرایط مطلوب که احتیاجی به نخبه نداریم، اگر مشکل وجود نداشته باشد، نیازی به نخبه و متخصص نیست، کار برای همه آسان است چون هنری نمی­خواهد، فداکاری نمی­خواهد، در شرایط سخت نیاز به مدیران نخبه و با تدبیر است.

در بحران‌ها و تصمیمات حیاتی مدیران و افراد کاردان و نخبه خود را نشان می­دهند نه افراد عادی. تنها علم و دانش و نمره خوب و تخصص و مهارت و هوش؛ ارزش‌های انسان نیستند، ارزش‌­های واقعی افراد؛ تعهد- وفاداری- شرافت – درستکاری و باور و ایمان می­باشند.

جهان وطن بودن هم استدلالی غلط است. وقتی کشور خودمان نیاز به همت و کار جوانان دارد جهان وطنی و خدمت به کشورهای دیگر، بعضا مخالف و استکبار، قابل پذیرش نیست. جایگاه وطن­‌پرستی، ارق ملی و دینی پس کجا می­رود. مهاجران در کشورهای مقصد بعد از گذشت چند سال، باید در دادگاه حاضر شده و به پرچم و قانون اساسی آن کشور سوگند وفاداری یاد کنند، تا بتوانند پاسپورت کشور مربوطه را به ­عنوان شهروند دریافت کنند، درجایی­که بسیاری از این کشورها در طرح تحریم و تهدید نظامی کشورشان نقش بازی می­کنند و سوگند به پرچم آن­‌ها یعنی حمایت از اعمال و کارهای ضد میهنی دشمن.

فرض کنیم تلاش و کار هیچ یک از این عزیزان فایده و بهره‌ای هم نداشته باشد. آیا صرف­ تلاش او ملاک عمل به ­وظیفه نیست. هنگامی­که ابراهیم را در آتش انداختند زنبوری آب می­آورد تا آتش را خاموش کند، همه خندیدند ولی هیچ­کس ارزش کار او و تعهدش را نفهمید، کسی قدردان وظیفه­ شناسی او نبود، کسی نفهمید همان انجام وظیفه ­اش ارزش بود، نه مقدار آبی که می­آورد، که اگر همه­ زنبورها (میلیون‌ها) جمع می­شدند و تعهد داشتند، آتش خاموش می­شد.

بحث­‌هایی هم­چون ایجاد بستر مناسب جهت پیش­گیری از فرار مغزها و نخبگان، اگر با واقعیات موجود کشور همخوانی نداشته باشد، صرفا دلایل و بهانه‌هایی واهی و تخیلی است. مطلب این­که برای تغییر سرنوشت اجتماعی انسان‌ها باید هرچه بیشتر در تحکیم و غنی‌سازی باورها تلاش کرد، در حقیقت به معماری اندیشه­‌های انسانی پرداخت.